فاطمیه قصه گوی رنجهاست فاطمیه تفسیر سوز مرتضی ست فاطمیه شعر داغ لاله است قصه زهرای ١٨ ساله ست فاطمیه آمد و محزون شدم / از غم لیلای حق مجنون شدم فاطمیه ناله ها دارد به دل / فاطمیه لاله ها دارد به گل فاطمیه از مدینه شاکی است / چادر زهرای اطهر خاکی است فاطمیه محور سیلی شده / روی لیلای خدا نیلی شده فاطمیه فاطمه گریان بود / سینه اش از فرط غم بریان بود فاطمیه فاطمیون در غمند / سینه سرخ و رو کبود و درهمند فاطمیه هر دلی دردی کش است / هر مشامی پر زدود و آتش است فاطمیه پهلوی زهرا شکست / پهلویش نه ، حرمتش یکجا شکست فاطمیه قلب ما را می کند / اهل بیت مصطفی را می زند فاطمیه صد برائت می دهد / فاطمه درس شجاعت می دهد فاطمیه دست آورد غدیر / بیعت از خم تا به کوچه بی نظیر فاطمیه می شود پرپر چنین / می شود ناموس حق نفش زمین فاطمیه یک شب و یک روز نیست / هیچ روزی برتر از این روز نیست فاطمیه یکه و تنها علیست / دشمنش در مستی و لایعقلی است فاطمیه وقت رقّت ، بیعت است / جای بیعت در میان هیأت است افراد زیادی می خواهند بدانند که رنگ لباس سال 91 یا 2012چیست، با اطمینان می توان گفت رنگ لباس سال 91 یا 2012طبق نظر طراحان مد ،نارنجی مایل به سرخ است . موسسه رنگ پنتون این رنگ را به عنوان رنگ سال 2012 یا یا همان سال 1391 معرفی کرده است. به گزارش تابناک، «واشنگتن پست» در این باره نوشته است که جهان سال آینده به رنگ خاکستری نیاز ندارد، جهان به رنگی نیاز دارد که از آن انگیزه، انرژی و شجاعت برای اقدام برخیزد به همین جهت موسسه رنگ «پنتون» براساس تحلیل روانشناسان خود رنگ نارنجی مایل به سرخ را به عنوان رنگ سال ۲۰۱۲ یاهمان سال 1391انتخاب کرده است. پیش بینی هر سالانه رنگ لباس بر اساس نیاز مشتریان و آنچه آنان می خواهند صورت می گیرد و بلافاصله مورد استفاده طراحان مختلف قرار می گیرد. ذکر این نکته مهم لازم است که توجه به معرفی رنگ سال، عمدتا مورد توجه جوانان و افرادی است که به دنبال مدگرایی هستند و بر اساس آن رنگ لباس خود را انتخاب می کنند.اما اگر شما توجهی به مد گرایی و رنگ سال ندارید،بهتر است برای اتخاب رنگ لباس سال 91 خود به دنبال رنگ هایی باشید که شما را زیباتر نشان دهد تا بتوانید با انتخاب رنگ لباس مناسب، سلیقه خود را نشان دهید. برای رنگ لباس سال 91 می توانید با استفاده از ست کردن نارنجی پاییزی به سبک هالیوودی به پوششتان جذابیتی دوباره دهید . شاه عباس یک روز گفت: خدا را شکر! همه اصناف در مملکت ایران به نوایی رسیده اند و هیچ کس نیست که بدون درآمد باشد.سپس خطاب به مشاوران خود گفت: همین طور است؟ همه سخن شاه را تایید کردند.از نمایندگان اصناف پرسید، آن ها هم بر حرف شاه صحه گذاشتند و از تلاش های شاه در آبادانی مملکت تعریف کردند.اما وزیر عرض کرد: قربانتان بشوم، فقط تنبل ها هستند که سرشان بی کلاه مانده. بخشی از سخنان آیه الله جوادی آملی در جمع دانشجویان مشهد دو شاگرد پانزده ساله ی دبیرستان نزد معلم خود آمده و پرسیدند - استاد اصولا منطق چیست ؟ یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند. شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟ هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه ! خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟ هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است فرا رسیدن نهم ربیع الاول آغاز امامت امام زمان حضرت حجه ابن الحسن العسکری(عج) رو به همه تبریک و شاد باش عرض می کنم امروز یه مطلب کوتاه در باره مثبت اندیش براتون انتخاب کردم امیدوارم خوشتون بیاد تکرار جملات تاکیدی و مثبت ، به مرور زمان باعث شکسته شدن محدودیتهای ذهنی شده و ضمیر ناخودآگاه انسان را مجددا برنامه ریزی می نماید. در حالت تفکر عادی ، انرژی ذهن غیر متمرکز است اما در حالت تکرار جملات تاکیدی ، انرژی ذهن متمرکز شده و به سمت جملات تکرار شده جریان پیدا می کند. مطمئن باشید معجزه این جملات را در مدت زمان کوتاهی در زندگی و کارهایتان خواهید دید. ذهن ما باغچه است ، گل در آن باید کاشت، ور نکاری گل، علف هرز در آن می روید گل بکاریم بیا تا مجال علف هرز بی گل آرایی ذهن هرگز آدم ، آدم نشود امسال فريده حسنزاده براي شعر «در جواب دخترم که پرسيد: چرا مرا به دنيا آوردي؟» سروده شده به زبان انگليسي به عنوان نامزد دريافت جايزه ادبي پوشکارت معرفي شد. در جواب ِ دخترم که پرسيد: چرا مرا به دنيا آوردي؟
شاعر مرد در جواب میگه :


هنگامی که کسی زیاد تنبلی کند و یا کج و معوج بنشیند و یا لم بدهد، به او می گویند: مگه تنبلخونه شاه عباسه؟ امروز به ریشه یابی این مثل عامیانه می پردازیم.
شاه بلافاصله دستورداد تا تنبلخانه ای در اصفهان تاسیس شود و به امور تنبلها بپردازد. بودجه ای نیز به این کار اختصاص داده شد.کلنگ تنبل خانه بر زمین زده شد و تنبل خانه مجللی و باشکوهی تاسیس شد.
تنبل ها از سرتاسر مملکت را در آن جای گرفتند و زندگیشان از بودجه دولتی تامین شد.
تعرفه بودجه تنبل خانه روز به روز بیشتر می شد، شاه گفت: این همه پول برای تنبل خانه؟ عرض کردند: بله. تعداد تنبلها زیاد شده و هر روز هم بیشتر از دیروز می شود!شاه به صورت سرزده و با لباس مبدل به صورت ناشناس از تنبلخانه بازدید کرد. دید تنبلها از در و دیوار بالا
می روند و جای سوزن انداختن نیست.
>
> شاه خودش را معرفی کرد. هرچه گفتند: شاه آمده، فایده ای نداشت، آن قدر شلوغ بود که شاه هم نمی توانست داخل بشود. شاه دریافت که بسیاری از این ها تنبل نیستند و خود را تنبل جا زده اند تا مواجب بگیرند.شاه به کاخ خود رفت و مساله را به شور گذاشت.
>
> مشاوران هریک طرحی ارائه دادند تا تنبل ها را از غیر تنبل ها تشخیص بدهند ولی هیچ یکی از این طرح ها عملی نبود.سرانجام دلقک شاه گفت: برای تشخیص تنبل های حقیقی از تنبل نماها همه را به حمامی ببرند و منافذ حمام را ببندند و آتش حمام را به تدریج تند کنند، تنبل نماها تاب
حرارت را نمی آورند و از حمام بیرون می روند و تنبلهای حقیقی در حمام می
مانند.شاه این تدبیر را پسندید و آن را به اجرا درآورد. تنبل نماها یک به
یک از حمام فرار کردند.
>
فقط دو نفر باقی ماندند که روی سنگ های سوزان کف حمام خوابیده بودند. یکی ناله می کرد و می گفت: آخ سوختم، آخ سوختم. دیگری حال ناله و فریاد هم نداشت گاهی با صدای ضعیف می گفت: بگو رفیقم هم سوخت!
پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت:
یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم.
پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت.
در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت.
جک از او پرسید: چی شده؟
جان جواب داد: به روزنامه فروشی رو به رو رفتم. یک روزنامه صبح
اما او به جای این که پولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم در آورد.
به من گفت الان سرم خیلی شلوغ است و نمی توانم برای کسی پول خرد کنم.
فکر کرد من به بهانه خریدن یک روزنامه می خواهم پولم را خرد کنم.
واقعم عصبانی شدم. جان در تمام مدت خوردن صبحانه از صاحب روزنامه
بعد از صبحانه به جان گفت که یک لحظه منتظر باشد
و بعد خودش به همان روزنامه فروشی رفت …
وقتی به آنجا رسید، با لبخندی به صاحب روزنامه فروشی گفت: آقا، ببخشید، اگر ممکن است کمکی به من کنید. من اهل اینجا نیستم. می خواهم نیویورک تایمز بخرم اما پول خرد ندارم. فقط یک ده دلاری دارم. معذرت می خواهم، می بینم که سرتان شلوغ است و وقتتان را می گیرم.
صاحب روزنامه فروشی در حالی که به کارش ادامه می داد یک روزنامه به جک داد و گفت: بیا، قابل نداره. هر وقت پول خرد داشتی، پولش را به من بده.
وقتی که جک با غنیمت جنگی اش برگشت، جان در حالی که از تعجب شاخ در آورده بود پرسید: مگر یک نفر دیگر به جای صاحب روزنامه فروشی در آنجا بود ؟
جک خندید و به دوستش گفت: دوست عزیزم، اگر قبل از هر چیز دیگران را درک کنی، به آسانی می بینی که دیگران هم تو را درک خواهند کرد ولی اگر همیشه منتظر باشی که دیگران درکت کنند، خوب، دیگران همیشه به نظرت بی منطق می رسند. اگر با درک شرایط مردم از آنها تقاضایی بکنی، به راحتی برآورده می شود.
يك نفر ممكن است در تمام مدت عمر تحت ولايت شيطان باشد و زمين زندگى او به وسيله شيطان اشغال شده باشد، يعنى شيطان به جاى او حرف بزند، تصميم بگيرد و... و آن شخص خيال كند خودش اين كارها را انجام مىدهد. شيطان هرگز با مال، جان، خانه و زندگى كارى ندارد؛ او نمىخواهد ما را از بين ببرد چون جنگ شيطان كه جنگ صغير و كوچك نيست، جنگ كبير است. در جنگ كوچك، دشمن مىكوشد انسان را از پا درآورد و بكُشد، اما در جنگ بزرگ اين چنين نيست، او كه نمىخواهد ما را بِكُشد، او مىخواهد ما را به اسارت بگيرد. از اين رو، ما كارى مهمتر از اين نداريم كه خويشتن خويش را بشناسيم و پاسدار او باشيم و خودمان به جاى خودمان تصميم بگيريم.
البته اين كار كوچكى نيست؛ هم هوش عميق مىطلبد و هم طهارت روح. اگر اين دو عنصر محورى جمع شد به انسان مىگويند تو نگهبان خويشتن باش. يعنى اگر كسى خيلى اهل عقل و فكر و خيلى طاهر بود مىگويند اينجا ديدهبانى بده و مراقب باش ديگرى به جاى تو تصميم نگيرد.
تمام تلاش و كوشش عارفان اين است كه اولاً اين سرزمين را حفظ كنند تا بيگانه اشغال نكند، ثانياً خودشان را مهماندار بدانند و جان خويش را به عنوان امانت الهى حفظ نمايند و ثالثاً ديگرى به جاى آنها ننشيند و تصميم نگيرد، اين كار عارفان و مؤمنان است.
يعنى مىخواهند بكوشند كه بيگانه، خيال خام، كينه باطل، گناه و مانند آن در حرم امن دلشان راه پيدا نكند. اين صحنه دل را تطهير كنند و خودشان براى خود تصميم بگيرند، چون مىدانند با ابديت در ارتباطند و علمشان محدود است. مىكوشند اين زمام را فقط به دست خداوند بدهند كه به جاى آنها بنشيند و تصميم بگيرد.
در مقابل، آن كسى كه هستى را مىبازد در هر سه بخش، گرفتار ويرانى است، يعنى اول راهها را ناامن مىكند، در مرحله بعد راهزنان وارد حرم امن دل او مىشوند، و سرانجام وقتى كه اين سرزمين را اشغال كردند صاحبخانه را از خانهاش بيرون مىكنند و فرمانرواى مطلق او مىشوند و به صاحب خانه مىگويند اين حرفهايى كه ما مىزنيم حرفهاى تو است.
معلم کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد پیش من می آیند.
معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟
حالا پسرها می گویند : تمیزه !
معلم جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید :
خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟
یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !
معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد.
بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !
معلم بار دیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!
شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم ؟
معلم در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق !
و از دیدگاه هر کس متفاوت است
و من نيازمند ِ عشق بودم
براي چشيدن ِطعم آرامش.
و مي ترسيدم از پژمردن
پيش از شکفتن و غنچه دادن.
تنها براي مرد و زن
نه براي مادر و فرزند.
مادر ِ سابق ِ من
حتي وقتي جنازهام را تشييع مي کني.
ميان ِ مادر و فرزند جدايي افکند
نفرت يا مرگ حتي.
زيرا تو را به دنيا آورد ه ام
تنها به خاطر ِ ترسم از تنها ماندن
تا زماني که خود فرزندي به دنيا آوري
ناتوان از تاب آوردن ِ خاکستر ِ سوزان ِ
| Design By : Pars Skin |








