تبليغاتX
غریب آشنا

غریب آشنا

 

 

بیا که قبله‌ی ما گوشه‌ی خرابات است 
بیار باده که عاشق نه مرد طامات است 
پیاله‌ای‌دو به من ده که صبح پرده درید 
پیاده‌ای‌دو فرو کن که وقت شهمات است 
در آن مقام که دلهای عاشقان خون شد 
چه جای دردفروشان دیر آفات است 
کسی که دیرنشین مغانست پیوسته 
چه مرد دین و چه شایسته‌ی عبادات است 
مگو ز خرقه و تسبیح ازانکه این دل مست 
میان ببسته به زنار در مناجات است 
ز کفر و دین و ز نیک و بد و ز علم و عمل 
برون گذر که برون زین بسی مقامات است 
اگر دمی به مقامات عاشقی برسی 
شود یقینت که جز عاشقی خرافات است 
چه داند آنکه نداند که چیست لذت عشق 
از آنکه لذت عاشق ورای لذات است 
مقام عاشق و معشوق از دو کون برون است 
که حلقه‌ی در معشوق ما سماوات است 
بنوش درد و فنا شو اگر بقا خواهی 
که زادراه فنا دردی خرابات است 
به کوی نفی فرو شو چنان که برنایی 
که گرد دایره‌ی نفی عین اثبات است 
نگه مکن به دو عالم از آنکه در ره دوست 
هر آنچه هست به جز دوست عزی و لات است 
مخند از پی مستی که بر زمین افتد 
که آن سجود وی از جمله‌ی مناجات است 
اگرچه پاک‌بری مات هر گدایی شو 
که شاه نطع یقین آن بود که شهمات است 
بباز هر دو جهان و ممان که سود کنی 
از آنکه در ره ناماندنت مباهات است 
ز هر دو کون فنا شود درین ره ای عطار 
که باقی ره عشاق فانی ذات است
عطار
 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 9:48 توسط نهال|

فاطمیه قصه گوی رنجهاست     فاطمیه تفسیر سوز مرتضی ست

فاطمیه شعر داغ لاله است             قصه زهرای ١٨ ساله ست

والپیپر مذهبی ، والپیپر اهل بیت ، والپیپرحضرت زهرا ، والپیپرحضرت فاطمه زهرا ، والپیپر مادر سادات

 

فاطمیه آمد و محزون شدم / از غم لیلای حق مجنون شدم

 

فاطمیه ناله ها دارد به دل / فاطمیه لاله ها دارد به گل

 

فاطمیه از مدینه شاکی است / چادر زهرای اطهر خاکی است

 

فاطمیه محور سیلی شده / روی لیلای خدا نیلی شده

 

فاطمیه فاطمه گریان بود / سینه اش از فرط غم بریان بود

 

فاطمیه فاطمیون در غمند / سینه سرخ و رو کبود و درهمند

 

فاطمیه هر دلی دردی کش است / هر مشامی پر زدود و آتش است

 

فاطمیه پهلوی زهرا شکست / پهلویش نه ، حرمتش یکجا شکست

 

فاطمیه قلب ما را می کند / اهل بیت مصطفی را می زند

 

فاطمیه صد برائت می دهد / فاطمه درس شجاعت می دهد

 

فاطمیه دست آورد غدیر / بیعت از خم تا به کوچه بی نظیر

 

فاطمیه می شود پرپر چنین / می شود ناموس حق نفش زمین

 

فاطمیه یک شب و یک روز نیست / هیچ روزی برتر از این روز نیست

 

فاطمیه یکه و تنها علیست / دشمنش در مستی و لایعقلی است

فاطمیه وقت رقّت ، بیعت است / جای بیعت در میان هیأت است

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 10:58 توسط نهال|

 
کل کل شاعر زن و شاعر مرد
 
شاعر زن میگه :
به نام خدایی که زن آفرید / حکیمانه امثال ِ من آفرید
خدایی که اول تو را از لجن / و بعداً مرا از لجن آفرید !
برای من انواع گیسو و موی / برای تو قدری چمن آفرید !
مرا شکل طاووس کرد و تورا / شبیه بز و کرگدن آفرید !
به نام خدایی که اعجاز کرد / مرا مثل آهو ختن آفرید
تورا روز اول به همراه من / رها در بهشت عدن آفرید
ولی بعداً آمد و از روی لطف / مرا بی کس و بی وطن آفرید
خدایی که زیر سبیل شما / بلندگو به جای دهن آفرید !
وزیر و وکیل و رئیس ات نمود / مرا خانه داری خفن ! آفرید
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب / شراره، پری ، نسترن آفرید
برای من اما فقط یک نفر / براد پیت من را حَسَنْ آفرید !
برایم لباس عروسی کشید / و عمری مرا در کفن آفرید
 

شاعر مرد در جواب میگه :
به ‌نام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین
خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و نازنین
خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی احسن‌الخالقین
پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برین
خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک، همچنین
رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین
دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز، همین !
نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و فین!
مرا ساده و بی‌ریا آفرید / جدا از حسادت و بی‌خشم و کین
زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب قرمز بچین
من ساده چیدم از آن تک‌ درخت / و دادم به او سیب چون انگبین
چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمین
و البته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین
تو حرف زنان را از آن گوش گیر / و بیرون بده حرفشان را از این
که زن از همان بدو پیدایش‌ات / نشسته مداوم تو را در کمین
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 9:10 توسط نهال|

 

افراد زیادی می خواهند بدانند که رنگ لباس سال 91 یا 2012چیست، با اطمینان می توان گفت رنگ لباس سال 91 یا 2012طبق نظر طراحان مد ،نارنجی مایل به سرخ است .

موسسه رنگ پنتون این رنگ را به عنوان رنگ سال 2012 یا یا همان سال 1391 معرفی کرده است.

به گزارش تابناک، «واشنگتن پست» در این باره نوشته است که جهان سال آینده به رنگ خاکستری نیاز ندارد، جهان به رنگی نیاز دارد که از آن انگیزه، انرژی و شجاعت برای اقدام برخیزد به همین جهت موسسه رنگ «پنتون» براساس تحلیل روانشناسان خود رنگ نارنجی مایل به سرخ را به عنوان رنگ سال ۲۰۱۲  یاهمان سال 1391انتخاب کرده است.

پیش بینی هر سالانه رنگ لباس بر اساس نیاز مشتریان و آنچه آنان می خواهند صورت می گیرد و بلافاصله مورد استفاده طراحان مختلف قرار می گیرد.

 

ذکر این نکته مهم لازم است که توجه به معرفی رنگ سال، عمدتا مورد توجه جوانان و افرادی است که به دنبال مدگرایی هستند و بر اساس آن رنگ لباس خود را  انتخاب می کنند.اما اگر شما توجهی به مد گرایی و رنگ سال ندارید،بهتر است برای اتخاب رنگ لباس سال 91 خود به دنبال رنگ هایی باشید که شما را زیباتر نشان دهد تا بتوانید با انتخاب رنگ لباس مناسب، سلیقه خود را نشان دهید.

 

برای رنگ لباس سال 91 می توانید با استفاده از ست کردن نارنجی پاییزی به سبک هالیوودی به پوششتان جذابیتی دوباره دهید .

 

رنگ لباس سال 91,رنگ لباس91

 

 

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 9:45 توسط نهال|

ماجرای تنبل خانه شاه عباس !


هنگامی که کسی زیاد تنبلی کند و یا کج و معوج بنشیند و یا لم بدهد، به او می گویند: مگه تنبلخونه شاه عباسه؟ امروز به ریشه یابی این مثل عامیانه می پردازیم.

شاه عباس یک روز گفت: خدا را شکر! همه اصناف در مملکت ایران به نوایی رسیده اند و هیچ کس نیست که بدون درآمد باشد.سپس خطاب به مشاوران خود گفت: همین طور است؟ همه سخن شاه را تایید کردند.از نمایندگان اصناف پرسید، آن ها هم بر حرف شاه صحه گذاشتند و از تلاش های شاه در آبادانی مملکت تعریف کردند.اما وزیر عرض کرد: قربانتان بشوم، فقط تنبل ها هستند که سرشان بی کلاه مانده.

شاه بلافاصله دستورداد تا تنبلخانه ای در اصفهان تاسیس شود و به امور تنبلها بپردازد. بودجه ای نیز به این کار اختصاص داده شد.کلنگ تنبل خانه بر زمین زده شد و تنبل خانه مجللی و باشکوهی تاسیس شد.

تنبل ها از سرتاسر مملکت را در آن جای گرفتند و زندگیشان از بودجه دولتی تامین شد.
تعرفه بودجه تنبل خانه روز به روز بیشتر می شد، شاه گفت: این همه پول برای تنبل خانه؟ عرض کردند: بله. تعداد تنبلها زیاد شده و هر روز هم بیشتر از دیروز می شود!شاه به صورت سرزده و با لباس مبدل به صورت ناشناس از تنبلخانه بازدید کرد. دید تنبلها از در و دیوار بالا
می روند و جای سوزن انداختن نیست.
>
> شاه خودش را معرفی کرد. هرچه گفتند: شاه آمده، فایده ای نداشت، آن قدر شلوغ بود که شاه هم نمی توانست داخل بشود. شاه دریافت که بسیاری از این ها تنبل نیستند و خود را تنبل جا زده اند تا مواجب بگیرند.شاه به کاخ خود رفت و مساله را به شور گذاشت.
>
> مشاوران هریک طرحی ارائه دادند تا تنبل ها را از غیر تنبل ها تشخیص بدهند ولی هیچ یکی از این طرح ها عملی نبود.سرانجام دلقک شاه گفت: برای تشخیص تنبل های حقیقی از تنبل نماها همه را به حمامی ببرند و منافذ حمام را ببندند و آتش حمام را به تدریج تند کنند، تنبل نماها تاب
حرارت را نمی آورند و از حمام بیرون می روند و تنبلهای حقیقی در حمام می
مانند.شاه این تدبیر را پسندید و آن را به اجرا درآورد. تنبل نماها یک به
یک از حمام فرار کردند.
>
فقط دو نفر باقی ماندند که روی سنگ های سوزان کف حمام خوابیده بودند. یکی ناله می کرد و می گفت: آخ سوختم، آخ سوختم. دیگری حال ناله و فریاد هم نداشت گاهی با صدای ضعیف می گفت: بگو رفیقم هم سوخت!

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 10:18 توسط نهال|

جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن
پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت:
یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم.
پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت.
در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت.
جک از او پرسید: چی شده؟
جان جواب داد: به روزنامه فروشی رو به رو رفتم. یک روزنامه صبح
 برداشتم و ده دلار به صاحب دکه دادم. منتظر بقیه پول بودم،
اما او به جای این که پولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم در آورد.
به من گفت الان سرم خیلی شلوغ است و نمی توانم برای کسی پول خرد کنم.
فکر کرد من به بهانه خریدن یک روزنامه می خواهم پولم را خرد کنم.
واقعم عصبانی شدم. جان در تمام مدت خوردن صبحانه از صاحب روزنامه
فروشی شکایت می کرد و غر می زد که او مرد بی ادبی است.
جک در حالی است که دوستش را دلداری می داد، حرفی نمی زد.
بعد از صبحانه به جان گفت که یک لحظه منتظر باشد
و بعد خودش به همان روزنامه فروشی رفت …
وقتی به آنجا رسید، با لبخندی به صاحب روزنامه فروشی گفت: آقا، ببخشید، اگر ممکن است کمکی به من کنید. من اهل اینجا نیستم. می خواهم نیویورک تایمز بخرم اما پول خرد ندارم. فقط یک ده دلاری دارم. معذرت می خواهم، می بینم که سرتان شلوغ است و وقتتان را می گیرم.
صاحب روزنامه فروشی در حالی که به کارش ادامه می داد یک روزنامه به جک داد و گفت: بیا، قابل نداره. هر وقت پول خرد داشتی، پولش را به من بده.
وقتی که جک با غنیمت جنگی اش برگشت، جان در حالی که از تعجب شاخ در آورده بود پرسید: مگر یک نفر دیگر به جای صاحب روزنامه فروشی در آنجا بود ؟
جک خندید و به دوستش گفت: دوست عزیزم، اگر قبل از هر چیز دیگران را درک کنی، به آسانی می بینی که دیگران هم تو را درک خواهند کرد ولی اگر همیشه منتظر باشی که دیگران درکت کنند، خوب، دیگران همیشه به نظرت بی منطق می رسند. اگر با درک شرایط مردم از آنها تقاضایی بکنی، به راحتی برآورده می شود.
نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 10:0 توسط نهال|

در هر سنى كه باشيم مهم‏ترين مشكل ما همان هستى خود ما است. گاهى اسرائيل، سرزمين فلسطين را اشغال مى‏كند و سعى مى‏كند صاحب اصلى را از آن سرزمين بيرون كند؛ همگان مى‏فهمند و عليه اسرائيل مى‏شورند. دشمن درونى ما يعنى شيطان نيز چنين كارى انجام مى‏دهد؛ يعنى سرزمين هستى ما را اشغال مى‏كند، ما را از سرزمين خودمان بيرون مى‏كند و خودش به جاى ما مى‏نشيند و براى ما تصميم مى‏گيرد.
يك نفر ممكن است در تمام مدت عمر تحت ولايت شيطان باشد و زمين زندگى او به وسيله شيطان اشغال شده باشد، يعنى شيطان به جاى او حرف بزند، تصميم بگيرد و... و آن شخص خيال كند خودش اين كارها را انجام مى‏دهد. شيطان هرگز با مال، جان، خانه و زندگى كارى ندارد؛ او نمى‏خواهد ما را از بين ببرد چون جنگ شيطان كه جنگ صغير و كوچك نيست، جنگ كبير است. در جنگ كوچك، دشمن مى‏كوشد انسان را از پا درآورد و بكُشد، اما در جنگ بزرگ اين چنين نيست، او كه نمى‏خواهد ما را بِكُشد، او مى‏خواهد ما را به اسارت بگيرد. از اين رو، ما كارى مهم‏تر از اين نداريم كه خويشتن خويش را بشناسيم و پاسدار او باشيم و خودمان به جاى خودمان تصميم بگيريم.
البته اين كار كوچكى نيست؛ هم هوش عميق مى‏طلبد و هم طهارت روح. اگر اين دو عنصر محورى جمع شد به انسان مى‏گويند تو نگهبان خويشتن باش. يعنى اگر كسى خيلى اهل عقل و فكر و خيلى طاهر بود مى‏گويند اينجا ديده‏بانى بده و مراقب باش ديگرى به جاى تو تصميم نگيرد.
تمام تلاش و كوشش عارفان اين است كه اولاً اين سرزمين را حفظ كنند تا بيگانه اشغال نكند، ثانياً خودشان را مهماندار بدانند و جان خويش را به عنوان امانت الهى حفظ نمايند و ثالثاً ديگرى به جاى آنها ننشيند و تصميم نگيرد، اين كار عارفان و مؤمنان است.
يعنى مى‏خواهند بكوشند كه بيگانه، خيال خام، كينه باطل، گناه و مانند آن در حرم امن دلشان راه پيدا نكند. اين صحنه دل را تطهير كنند و خودشان براى خود تصميم بگيرند، چون مى‏دانند با ابديت در ارتباطند و علمشان محدود است. مى‏كوشند اين زمام را فقط به دست خداوند بدهند كه به جاى آنها بنشيند و تصميم بگيرد.
در مقابل، آن كسى كه هستى را مى‏بازد در هر سه بخش، گرفتار ويرانى است، يعنى اول راه‏ها را ناامن مى‏كند، در مرحله بعد راهزنان وارد حرم امن دل او مى‏شوند، و سرانجام وقتى كه اين سرزمين را اشغال كردند صاحبخانه را از خانه‏اش بيرون مى‏كنند و فرمانرواى مطلق او مى‏شوند و به صاحب خانه مى‏گويند اين حرف‏هايى كه ما مى‏زنيم حرف‏هاى تو است.

بخشی از سخنان آیه الله جوادی آملی در جمع دانشجویان مشهد

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 10:17 توسط نهال|

 

 

 

دو شاگرد پانزده ساله ی دبیرستان نزد معلم خود آمده و پرسیدند

- استاد اصولا منطق چیست ؟


معلم کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد پیش من می آیند.

 یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.

شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟
 

هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !


معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟


حالا پسرها می گویند : تمیزه !


معلم جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید :


خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟


یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !


معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد.

خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟


بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !


معلم بار دیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!


شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم ؟

هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است


معلم در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق !


و از دیدگاه هر کس متفاوت است

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 10:42 توسط نهال|

سلام به همه دوستای گل و مهربون

فرا رسیدن نهم ربیع الاول آغاز امامت امام زمان حضرت

 حجه ابن الحسن العسکری(عج) رو به همه تبریک و

 شاد باش عرض می کنم

امروز یه مطلب کوتاه در باره مثبت اندیش براتون انتخاب

کردم امیدوارم خوشتون بیاد

 تکرار جملات تاکیدی و مثبت ، به مرور زمان باعث شکسته

 شدن محدودیتهای ذهنی شده و ضمیر ناخودآگاه انسان

 را مجددا برنامه ریزی می نماید.

 

تکرار این جملات ، باورهای منفی را از بین می برد و در
 
 انسان روحیه و احساسی خوب و زیبا می آفریند و در مدت
 
 زمانی کوتاه ، تغییرات بزرگی را در زندگی ایجاد می کنند. 

در حالت تفکر عادی ، انرژی ذهن غیر متمرکز است اما

در حالت تکرار جملات تاکیدی ، انرژی ذهن متمرکز شده

و به سمت جملات تکرار شده جریان پیدا می کند.

 

 مطمئن باشید معجزه این جملات را در مدت زمان کوتاهی

در زندگی و کارهایتان خواهید دید.

 

 

ذهن ما باغچه است ، گل در آن باید کاشت، ور نکاری گل،

 علف هرز در آن می روید

 

زحمت کاشتن یک گل سرخ ، کمتر از زحمت برداشتن
 
هرزگی آن علف است 

گل بکاریم بیا تا مجال علف هرز

فراهم نشود 

بی گل آرایی ذهن

هرگز آدم ، آدم نشود

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 10:40 توسط نهال|

نامزد ایرانی دريافت جايزه ادبي پوشکارت

 

امسال فريده حسن‌زاده براي شعر «در جواب دخترم که پرسيد: چرا مرا به دنيا آوردي؟»

 سروده شده به زبان انگليسي به عنوان نامزد دريافت جايزه ادبي پوشکارت معرفي شد.

 

نامزدهاي جايزه ادبي پوشکارت که هر ساله به بهترين شعر، داستان و نقد ادبي نشريات ادبي مستقل تعلق مي‌گيرد، توسط سردبيران جرايد و از ميان کساني انتخاب مي‌شوند که به عنوان poet The Feature انتخاب و معرفي شده باشند.
از برندگان اين جايزه ادبي معتبر در دهه‌هاي گذشته مي‌توان به نام‌هايي چون ريموند کارور و تيم ا ُبرين اشاره کرد.
 

در جواب ِ دخترم که پرسيد: چرا مرا به دنيا آوردي؟

 
زيرا سال‌هاي جنگ بود
و من نيازمند ِ عشق بودم
براي  چشيدن ِطعم  آرامش.
زيرا بالاي سي سال داشتم
و مي ترسيدم از پژمردن
پيش از شکفتن و غنچه دادن.
زيرا طلاق واژه اي ست
تنها براي مرد و زن
نه براي مادر و فرزند.
زيرا تو هرگز نمي‌تواني بگويي:
مادر ِ سابق ِ من
حتي وقتي جنازه‌ام را تشييع مي کني.
و هيج چيز، هيچ چيز در اين دنيا نمي تواند
ميان ِ مادر و فرزند جدايي افکند
نفرت يا مرگ حتي.
و تو بيزاري از من
زيرا تو را به دنيا آورد ه ام
تنها به خاطر ِ ترسم از تنها ماندن
و هرگز مرا نخواهي بخشيد
تا  زماني که خود فرزندي به دنيا آوري
ناتوان از تاب آوردن ِ خاکستر ِ سوزان ِ
روياهاو آرزوهاي دور و درازت

 

In Answer to My Daughter :  Why Did You Bring Me Into Existence?
 
Because it was wartime
and I needed lovemaking
to taste a bit of peace.
 
Because I was over thirty
and I needed blooming
before becoming droopy.
 
Because divorce is a word
for men and women
not for mothers and children.
 
Because you can never say:
my ex-mother
even when you attend my funeral.
 
And nothing, nothing in this world
can separate a mother from her child
neither hate nor death.
 
And you hate me
because I brought you into existence
only for my fear of loneliness
 
And you'll never forgive me
until the day you bring a child into existence
unable to bear the burning ashes of
                                                         your dreams.                              
 
نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 9:47 توسط نهال|


آخرين مطالب
» بیا بیا
» فاطمیه
» کل کل شاعر زن و شاعر مرد
» رنگ سال 91
» تنبل خانه
» قدرت بیان
» مراقبت از خويشتن‏
» منطق چيست؟
» باغبان شایسته
» در جواب ِ دخترم که پرسيد: چرا مرا به دنيا آوردي؟
Design By : Pars Skin